
گوش کن به صدای سقوط
سقوط یک گذشته ی زیبا
چنبره زدن در مقام و جایگاه سیاهی برای همیشه
در میان گوهر انگاره ی ناامید ِ تو
خلق یک ذهن خسته
و پوچ
تغذیه از میوه ی زهرآلود آن
و اشتیاق و ولع برای سقوط پایانی ِ ما
بسوی رفتن و کشیده شدن به پستی
می توانی آن را بشنوی؟ ، سوگواریِ رودخانه را؟
رودخانه ای که نام ما را نجوا می کرد ..
هنگامی که من به چشمِ سیاهِ سردِ آن خیره شدم
مثل این بود که فردا هرگز نخواهد آمد
گاهی اوقات من تعجب می کنم اگر شما یکنواخت عمل کنید
اگر شما آرزوی بوسه ی مرگبار ِ آن را دارید
وعده برای فرار از بار طاعون زده ی خویش
و رسیدن به یک لحظه صلح
من هرگز فکر نمی کردم که بخواهد به اینجا برسد
که ما را تا پایان در این حالت کِرخت وار طلب کند
مانند سایه ی بهشتِ فراموش شده
در تکذیب پایدارِ تمام آنچه که به ما نسبت داده شده بود
قتل خویش بخاطر یک زندگی دروغین
کشتن خویش، بدون آنکه بدانیم چرا ..
به جستجو پرداختن برای صلح، اما یافتن درد و رنج
Forest Of Shadow – Selfdestructive
(Lyric)
[ ]
+ نــــوشــته شـــده در ســــاعــت بــه قــــلم مـــحـســن

جبر و اختیار ، علت و معلول ، عمل و عکس العمل ، بودن یا نبودن ... در عرصه ی فلسفه و فلسفه گرایی کاربرد چشم گیری دارند. جاده های بی انتهایی در این مهم که شدیدأ هم موافق عقل است، وجود دارد. بودن ِ جبر در میان اتمسفر زمین، که با مقدار قلیلی اختیارِ کاذب درآمیخته و واژه هایی از قبیل رنج و محنت و درد را پدید آورده .. این، یکی از ستون های حمال مغزِ موجودِ انسان را ویران خواهد کرد. جبر، واژه ای آمرانه در میان انبوه واژه های فلسفه گرایان و پژوهشگران دانشِ فلسفه است. با کمی تأمل و تعقل در این امر، به این پرسش خواهیم رسید که آیا ماهیت اختیار، ماهیت و وجودی خارجی دارد یا این تنها در ضمیر ناخودآگاهِ مغزِ انسان نهادینه شده است؟
موجود انسان، بی اختیار زندگی می کند. بی اختیار حرف می زند، بی اختیار راه می رود، بی اختیار غذا می خورد و بی اختیار نفس می کشید. وجود جبر مطلق و قرابتِ آن با اختیارِ کاذب، انسان را به حرف زدن، به راه رفتن و به نفس کشیدن حکم می کند و این موجود، تنها محکوم به اجرای دستورات است، مانند پرنده ای که محکوم به کوچ است برای زنده ماندن..
بسیاری از جویندگان دانشِ خلقت که در زمره ی افراط گرایان قرار دارند، بر وجود و حاکمیت جبر مطلق، پافشاری فراوانی می کنند و به نقض اختیارِ ذهن در امر علت و معلول می پردازند. در جایی می گویند : "آتش، اجسام را می سوزاند. جسمی به آتش نزدیک می شود و اگر خدا نخواهد، آن جسم نمی سوزد."اینجا مقاربت وافر میان اختیار و جبر به وضوح قابل ملاحضه است. گاهی می توان این امر را در میان واژه ی "معجزه" جای داد که امری معقول و متافیزیک محسوب می شود و در ذهن برخی انسان ها مقبولیت پیدا نمی کند. آنها اینطور بیان می کنند که آنچه که باید، اتفاق می افتد اما از فقدان و عدم وجود اختیار در این امر صحبتی به میان نمی آورند.
از دیدگاه من، برخی افرادِ فیلسوف نما که دارای ذهنی خالی از واژه و دانش هستند، پا به این عرصه می گذارند و با مغلطه گویی های افراطی و بی اصل و حساب و بدون بیانِ علتِ پدیدارشدنِ معلول، به متفاوت بودن و ایجاد مکاتب غیرعقلانی و نامعقول و بیان موضوعات و ایدئولوژی های عجیب که هیچ پایه و اساسِ علمی و عینی ندارند، می پردازند. استیفن هاوکینگ، فیزیکدان و پژوهشگر انگلیسی که با بیان دیدگاه ها و ایدئولوژی های متفاوت که تنها زاده ی ذهن کوته و فلج اوست، شهرت چشم گیری در عرصه ی فلسفه پیدا کرد. او می گوید : "بعد از آنکه کیهان هستی پدید آمد، انسان، دیگر به خدا نیازی ندارد. من نمی گویم که خدا وجود ندارد، اما معتقدم که بعد از آفرینش، دیگر به خدا نیازی نیست." دفاع از امر اختیار در گفته های هاوکینگ کاملا به چشم می خورد. تشخیصِ صحتِ وجودی ِ جبر و اختیار، به طور مطلق، امری محال است. برخی ها به وجود هر دو معتقدند چراکه آنچه که دیواری بلند، میان انسان و حیوان می کشد، قدرت اختیار و تصمیم گیری است.
گاهی از عدم، تفکراتی به ذهن انسان خطور می کند که او را به سمت و سوی فلسفه گرایی و گاهی فلسفیدن ِ جهان می کشاند. کشف علتِ معلول، قطعا نیاز به پژوهش و دانش فراوانی دارد. هوا سرد می شود و علتِ آن، فرا رسیدن فصل زمستان است و سرد شدن هوا، معلول. اما اینکه چگونه فصل زمستان فرا رسیده است، شاید از عهده ی متفکران و مخترعانِ اندیشه هم بر نیاید. نگاهی کوته و سطحی به رابطه ی علت و معلول، امری منطقی نیست و ماهیتی علمی و پژوهشی پیدا نخواهد کرد. میان این دو واژه، رویدادهایی پنهان وجود دارد که چشم سر، قابلیت مشاهده ی آنها را ندارد. حتی کانت که پیرو ایده آلیسم سوبژکتیویستی بود و خود را واهب الصور می دانست، در پی کشف حقیقت، گرفتار یک سردرگمی شدید شد. زمانی که علتی به معلولی می پیوندد، در ذهن انسان، تنها دو واژه ی علت و معلول شکل می گیرد درحالی که واقعیت امر، ممکن است چیز دیگری باشد ...
اساس گرایی و پیروی از بودن های جهان هستی، یکی از خصلت های قابل تقدیر دانشمندان و فیلسوفان عقل گرا و واقع گرا می باشد. واقع گرایی و واقع نگری در امر فلسفه، شهامت و جسارت وافری می طلبد که معمولا از عهده ی بسیاری از فلاسفه خارج است. فلسفه، یعنی بیان حقایق .. یعنی مواجهه با آنچه که هست، نه آنچه که می خواهیم باشد. پایه و اساس رئالیسم ِ فلسفی در افراد معدودی دیده می شود که جز حقیقت، حرفی به میان نمی آورند و مغلطه را جایگزین دانش ِ علمی نمی کنند. متفکران و دانش آموختگانِ این مقوله، ورود چنین افرادی به محدوده ی عظیم ِ فلسفه را نویدی روشن برای ترقی این علم می دانند و از او به عنوان یک "فیلسوف" یاد خواهند کرد ...
[ ]
+ نــــوشــته شـــده در ســــاعــت بــه قــــلم مـــحـســن

پیرمرد، هر روز در کوچه پس کوچه های روستایی در آن سوی کره ی خاکی، فانوس به دست راه می رفت و حرفهایی می زد:
"چه بر سر شما آمده است مردم؟ مگر خدایان با شما چه کرده اند که اینچنین راه شیاطین را پیش گرفته اید؟ ای مردم..."
مردم، خنده کنان کنایه هایی رد و بدل می کردند: نگاهش کنید.. عقلش را از دست داده... چه می گوید مردک دیوانه... چرا در این موقع از روز، فانوس به دست دارد؟! حقیقتا او یک دیوانه ی پیر و خرفت است..
"ای مردم.. چرا بارهایتان را نمی بندید؟ مگر از سفری که در پیش است، آگاه نیستید؟ مگر نمی دانید؟ زمانِ آن فرا رسیده که خورشید را از ما بگیرند؟ دنیا را تاریکی فرا خواهد گرفت.. دیگر چشمهایتان به کارتان نخواهند آمد.. زمان فراق و رنج فرا رسیده است.. وای برشما نادانان.."
او به هر معبدی وارد می شد و جملاتی را زیر لب می خواند. هیچ کس به او اهمیتی نمی داد و نمی دانست که پیرمرد کهنه پوش و ازکار افتاده، باخود چه می گوید! آرام و قرار نداشت. گویا دعایی را زمزمه می کرد. دعا که تمام می شد، با عجله از معبد خارج می شد و همان فریادهای همیشگی را بین مردم و در کوچه های گرد و خاک گرفته ی آن روستا، که اکثر ساکنانش مردمی مشرک و دنیاپرست بودند، با صدای بلند تکرار می کرد. اما مردم، به او به چشم یک پیرمرد دیوانه و ناقص العقل نگاه می کردند. انگار او از چیزی خبر داشت! از یک واقعه... از یک رویداد همه گیر و عظیم ...
پیرمردِ گوژپشت، کهنسال و بسیار فرسوده بنظر می آمد. قدی نسبتا کوتاه با تنپوشی پاره و قدیمی از جنس نخ های رنگ و رو رفته که به البسه ی مردگان، شباهت وافری داشت. موهای بلند خاکستری رنگ که تا پایین کمر گوژمانندش رشد کرده بودند اما با چهره ای مقتدر و حاکمانه، چنان امواج صوتی وجودش را درهوا پخش می کرد که حتی توجه جغدهای خوابیده بر روی دودکش ها را به خود جلب می کرد. شبیه هیچ پیرمرد دیگری نبود. هرکه او را از پشت می دید، تصور می کرد که یک موجود بیمار و معلول را می بیند، اما انگار از درون، اینطور نبود...
آن روز خورشید، مانند همه ی روزها با قدرت تمام سفره ی نورانی اش را بر روی این روستای پرت و دورافتاده پهن کرده بود. حتی لای پستوی دیوارها نیز نفوذ می کرد. مثل هر روز صبح ناقوس کلیسا با شدت تمام، آوای دلنوازش را بر فراسوی اتمسفر چرک آلودِ روستا پخش می کرد و مردم اندکی کتاب به دست، به سمت کلیساها روانه می شدند و گاهی اوقات بر سر تصادف، تعدادشان از انگشتان دست، تجاوز می کرد! در بازار میوه فروشها بین فروشنده ها دعوا می شد.. جیب زنها هنوز سرکار بودند.. معرکه گیرها هنوز باصدای بلند، معرکه برپا می کردند.. دوشیزگان زیبارو و زشت صفت، هنوز به دیوارها تکیه می دادند.. مأموران حاکم برای چند سکه ی بی ارزش، اجازه ی قانون شکنی را صادر می کردند.. و چنان جنونی بر ساکنان این روستای فراموش شده و قدیمی افتاده بود که گویی کسی در گذشته های بسیار دور، طلسم نفرین را در زمین این روستا چال کرده باشد!
پیرمرد، همچنان در میان انبوه مردم، فریاد سر می داد که "شما مردم بیچاره و گناهکاری هستید.. گویا شب قبل، موریانه ها درون گوش ها و چشمهایتان رفته اند که سخن مرا نمی شنوید و بلایی که برسر شما خواهد آمد را نمی بینید! نفرین خدایان برشما باد.. شما به خدایان بی توجهی کردید و عذابی دردناک در انتظار شما خواهد بود.. به خورشید نگاه کنید که چگونه رو به خاموشی ست.. به خودتان بنگرید که زمان نزول عذاب، چگونه مانند حشره ای در باتلاق آتش، دست و پا خواهید زد و دیگر از نجات و رهایی خبری نخواهد بود..
چه بهتر که فانوس هایتان را آماده کنید تا بر تاریکی ای که برشما مردم نادان و گمراه نازل می شود، چیره شوید. اطراف را خوب بنگرید؛ مبادا که چشمهای عریض و نابینایتان گودال ها و سوراخ هایی که در روز تاریکی بر زمین، ظاهر خواهند شد را نبینند. ای مردم، آن چاه ها را انتهایی نخواهد بود.."
"آوای نجات"؛ این موج عظیم در میان ذره های نامرئی عالم حیوانات پخش می شود و ذره ای از آن، به "حیوانات برتر" – همانطورکه نیچه، آن مرد بزرگ و دوراندیش – اظهار داشت، می رسد. هرچند که ایشان را به چنین آوایی نیازی نیست، اما تفاوتی اساسی و قابل ذکر بین "حیوان" و "حیوان برتر" وجود دارد.. و متعاقبأ شباهت هایی. هر دو را به چنین آوایی احتیاجی نیست، چراکه اولی توان دریافتش را ندارد و دومی نیز، به چنین آوایی نیاز پیدا نمی کند. سپس حیوان، راه نجات را پیدا نخواهد کرد و دراین مدت زمانِ بسیار کوتاهی که به میهمانی زمین دعوت شده، راه حیوان پیش می گیرد و حتی گاهی به درجه ی بالاتری از حیوان، صعود می کند یا به معنای واقعی کلمه، نزول می کند.. اما حیوان برتر.. نیاز به نجات هم ندارد ...
بعد از آن، پیرمرد دیگر هیچ واژه ای بر زبان نیاورد اما زیرلب کلماتی را که آن روز در معبد می خواند، بازگو کرد، عصای چوبی اش را محکم فشرد، گویی حرص و عصبانیت، شاخه های بلندش را در سرتاسر وجود لاغر و نحیف پیرمرد گستراند و با عجله راهی شد. مردم او را با تعجب می نگریستند و با لحن تمسخر آمیز خود حرفهایی می زدند :
_ پیرمرد بیچاره.. کاملا عقلش را از دست داده...
_ راستی تاحالا آن پیرمرد ژنده پوش و دیوانه را در این روستا دیده بودی؟!
_ نه... عجیب است! من که تاحالا ندیده بودمَش! تو چطور؟!
_ مهم نیست! بهتر است برویم حسابمان را با داروغه تسویه کنیم، وگرنه نمی گذارد امشب معرکه ی قماربازی راه بی اندازیم ...
با تشکر ویژه از دوست و یار خوبم غ . عابد
[ ]
+ نــــوشــته شـــده در ســــاعــت بــه قــــلم مـــحـســن

خوشبینانه که نگاه می کنم، می بینم قدم به درون جنگل تاریک و نموری گذاشته ام که درآن انبوهی از درخت های آجری سر به فلک آسمان کشیده است و حیواناتی را نظاره می کنم که با بنزین و گازوئیل راه می روند...
در آن دوردست ها.. در درون مه غلیط این جنگل مُرده، حیواناتی را می بینم که از روی هم بالا می روند و به یکدیگر آسیب می رسانند. چه دردناک! چرا هوای این جنگل انقدر گرفته و خفقان آور است؟! چرا این حیوانات، روی دوپا راه می روند؟! چرا اینجا انقدر شلوغ است؟! پس قمری های عاشق، کجای این جنگل شلوغ پنهان شده اند که من صدای سرودنشان را نمی شنوم؟! پس چرا صدای دلنواز و دلنوشین کوبیدن نوک دارکوب، روی کُنده ی درختان آجریِ این جنگل نمی آید؟! پس سلطان این جنگل کجاست؟! نکند او هم به فکر سیرکردن خودش است و فکری به حال این حیوانات گرسنه نمی کند؟!
هرچه پیش می روم، هوا تاریک و تاریک تر می شود. انگار درختان همینطور به من نزدیک و نزدیک تر می شوند. هجوم انبوهی از صداهای آهنی، پرده ی گوشهایم را به شدت تکان می دهد. بی اختیار و در میان جمعیتی عظیم از حیوانات و درختان عجیب و غریب، روی زمین می افتم و برای مدت نامعلومی وارد دنیای خاموش و سیاهی می شوم. وارد یک فضای شلوغ و پرصدا..
به هوش که می آیم، خود را همانجایی می بینیم که چند ساعت پیش بودم. شاید هم چند دَه ساعت قبل! همجوار حیواناتی که با سرعت از کنارم می گذرند و گویی اصلا مرا نمی بینند! انگار هنوز در دنیای خاموش به سر می برم و وجود خارجی ام هنوز به مرحله ی اثبات نرسیده است!
به خودم که نگاه می کنم، خود را داخل یک لباس ژنده و پاره می بینم! انگار وقتی به دنیای خاموش سفر می کردم، حیواناتی بی رحم، لباسهایم را پاره کرده بودند! همینطور جیب هایم را...! عجب حیوانات بی رحمی!
چه بر سر این جنگل آمده است؟! چرا هیچ حیوانی به سوی من نمی آید تا یاری ام کند؟!
هنوز هم می شود از درد نوشت. از رنج و بدبختی این حیوانات خشن و درّنده. مگر جز این است که تنها قصد نجات خود را دارند؟ چه دلیلی محکم تر و گیراتر از این می توان برای تبدیل "انسان" به "حیوان" ارائه داد؟! هر دو خشن و درّنده... بی رحم و بی احساس... احمق و بی فکر...! آری... این است شباهت های عجیب حیوان و انسان..
چیزی در ذهنم خودنمایی می کند! چیزی شبیه به یک احساس کشنده و نابودگر که به من می گوید زنده بمانم.. اما چگونه؟! به لباس های کهنه ام می نگرم.. به جیب های پاره ام.. به حیوانات اطرافم که درحال دریدن یکدیگرند.. ناگهان رگ های نامرئی چشمهایم، ساختاری مرئی به خود می گیرند و وجود بی جان و خاکستری رنگم را به خون می کشند. نیرویی عجیب و قدرمتمند سرتاسر کالبد نحیفم را پر می کند. احساس می کنم شبیه یک حیوان بزرگ و غول پیکر شده ام. احساس می کنم می توانم تمام حیوانات وحشی این جنگل را بدَرم! چه احساس کثیفی! اما...
زنده می مانم ...
"خشونت" و "آرامش"، همیشه و درهمه جا درمقابل یکدیگر قرار داشتند. اما امروز، همان روزی ست که این دو باهم درآمیخته و در یک مکان که مکان شومی هم هست، بنام "جنگل آهنی" جای گرفته اند. نه در مقابل هم... بلکه دوشادوش هم به درون حیوانات این جنگل، نفوذ کرده و از درون، آنان را به نابودی می کشاند. آنان را به خشونت وا می دارد و برای آنان آرامشی کاذب اما احمقانه به ارمغان می آورد. آرامشی برای زنده ماندن در این حیات وحش... در این جنگل آهنی ...
تـه نــوشت : مادامی که واژه هایی مانند درد، رنج، بدبختی، سیاهی، تاریکی به درون کالبدِ حیوانی به نام انسان، رسوخ می کنند، او را از حیطه ی انسانیت خارج کرده و در محوطه ی تاریک و نموری جای می دهد که حیوانات از بودن در این مکان مرده، اجتناب می کنند. چه کسی حاضر می شود جلوی این انقلاب عظیم و توفانی را بگیرد؟ "انـــقـلاب حــیـوانـات"!
با تشکر صمیمانه از دوست و یار خوبم غ . عابد
[ ]
+ نــــوشــته شـــده در ســــاعــت بــه قــــلم مـــحـســن

_ کجایی رضا؟ پس چرا نمیای؟!
_ صبر کن بند کفشامو ببندم، الآن میام..
_ داره دیر میشه ها؟! اگه دیر برسیم، مجبوریم 365 روز دیگه منتظر بمونیما؟!
_ اومدم.. اومدم..
_ ساعت چند حرکت می کنه محمد؟
_ 20 دقیقه دیگه راه می افته، اما زوباش بریم که دوباره تیراندازها جامونو نگیرن.
_ راستی محمد، تفنگم هم با خودم بیارم؟
_ نه نمی خواد! می ریم پشت جلبک ها قایم میشیم تا کسی ما رو نبینه..
_ باشه، بریم دیگه... من آماده ام.
_ فقط محمد..؟!
_ چیه؟؟
_ میگم مامان هم با خودمون می بریم؟!
_ نه نه مامان نمی تونه بیاد! اون که تفنگ نداره؟!
_ آره راست میگی! باشه پس بریم..
گاهی اوقات میان تار و پودهای یک ذهن تنها و فرسوده در کشاکش درد و رنج، تنها واژه ای که می توان از آن به عنوان پادزهر، بهره برد، "فغان" است. اما افسوس که شدت این فغان آنقدر پایین است که هیچ جنبنده ای حتی آن را احساس نمی کند. "مرگ" تنها واژه ایست که می تواند بر شدت این فغان بی افزاید و اثربخشی آن را تا سالها سال نوری حفظ کند... طوری که تاریخ از شنیدنش به وجد آید.
_ محمد، بیا.. ببین از این بالا، زمین چقدر قشنگ و رنگارنگه..
_ آره خیلی قشنگه.
_ فکر می کنی ما بتونیم اونو نابودش کنیم محمد؟ آخه خیلی بزرگه؟!
_ چاره ی دیگه ای نداریم رضا! باید نابودش کنیم..
_ پس... پس مامان چی؟؟
_ نگران نباش رضا! مامان قراره امشب با یه موشک بیاد پیشمون..
_ محمد، مطمئنی اگه زمینو منفجر کنیم، همه چی درست میشه؟؟
_ آره بهت قول میدم.
_ یعنی دیگه آدما همدیگه رو نمی کشن؟؟
_ نه.. اینجوری دیگه همه باهم دوست میشن.. همه درکنار هم اند.. اینجوری دیگه کسی خونه ش خراب نمیشه.. اینجوری دیگه کسی کشته نمیشه...
_ یعنی محمد، اینجوری دیگه کسی نمی تونه باباهای بچه ها رو بکشه؟!
_ دلت برای بابا تنگ شده رضا؟
_ آره خیلی.. خیلی..
زخم هایی هست که درون بدن انسان را به آتش می کشند. نفسش بند می آید و رگ های خون آلود چَشمش به وضوح قابل رؤیت می شود. این زخم ها را نیز التیامی نیست جز "مرگ". از آن پس به راحتی نفس می کشد و سفیدی چَشمش به رنگ برف در می آید چراکه دیگر نه از کشتن خبری هست، نه از خفتن! "خفتن روح"
چرا باید سکوت کرد؟! فطرت انسان، گناهکار است، اما جنایتکار نیست. آیا این، عین حقیقت نیست؟!
پس چون جنایت می کند، گناهکار خطابش می کنند و می گویند گناهکار است. اما اگر کمی در امر قضیه پافشاری کنید، متوجه خواهید شد که او جنایکار است، نه گناهکار. چراکه اگر او را گناهکار خطاب کنیم، از این لقب، خرسند خواهد شد و اگر جنایتکارش بنامیم، چنان آتشی به جانش انداخته ایم که شعله هایش با هیچ وسیله ای فروکش نخواهد شد. اما آیا او از بدو میلاد، جنایتکار بود ؟
_ محمد، من تشنه مه..
_ بیا این قمقمه رو بگیر..
_ امشب اینجا می خوابیم محمد؟؟ مامان هم میاد برامون قصه بگه؟
_ نه دیگه اینجا نمی مونیم رضا!
_ یعنی کجا می ریم؟؟
_ ...........
_ چرا بالا رو نگاه می کنی محمد؟!
_ می ریم پیش بابا ...
ته نوشت : "حرف هایی هست برای نگفتن و ارزش هرکس، به حرف هایی ست که برای نگفتن دارد. کتاب هایی هستند برای ننوشتن، و من اکنون به آغاز چنین کتابی رسیده ام."
کپی برداری از مطلب مجاز نمی باشد.
[ ]
+ نــــوشــته شـــده در ســــاعــت بــه قــــلم مـــحـســن
